دلم دنياي آرمين رو ميخواد.
بالشي كه به زحمت بلند كرده و رو زمين ميكشه، استكان چايي كه توي كاسه بزرگ ميزارتش و بدون اينكه چشم ازش برداره آروم آروم قدم برميداره و با نازك كردن چشمهايي كه از روي ناچاري براي عمو «ر» كوچيك ميشه كه «عمو ر جوني حادته وقتي هوا گلم بود بلام كارتون شلك 1 رو خليدي، حالا شلك 3 اومده، ديديش؟»
الو سلام زن عمو خوفي؟ زن عمو خواستي بياي خونمون بلام قصه كتاب بخليا! خوب؟ زود بيا كه ميخوام لو پاهات بخوابم.
چه دنياي قشنگي داره آرمين.
بزرگترين آرزوش ماشين شارژيه كه مامانش رو سوار كنه تا مجبور نباشه هر روز نيم ساعت آماده بشينه تا مامان از پشت پنجره اتوبوس رو ببينه و كشون كشون ببرتش كلاس زبان.
بزرگ بشه تا شربت تلخ نخوره، خودش تنها حموم بره، بره شركت به جاي باباش كار كنه تا مجبور نشه دو شيفت بمونه، تنها كتاب قصههاشو بخونه، كنار پنجره بخوابه، دست كسيرو تو خيابون نگيره و اينكه «زنعمو هستي» عروس آرمين بشه تا هميشه موقع غذا خوردن كنارش تو سفره بشيه و رو پاهاش بخوابه.
اين روزهاي قشنگم داره تموم ميشه، به همين تندي و بيكلامي.
سايز كمرم، كبودي زير چشمام، كم كاريام و ... دارن از اومدن و رفتن اين ماه خبر ميدن.
شير سرد من و چاي داغ ر توي سفره افطار تضاد ديدني دارن. به همون شوري و شيريني پنير و عسلمون.
شروع ماه مبارك به اميد روزي زياد و تموم شدن اين ماه پر بركت به اميد برگشتن به روال قديمي.
خدا خدا كردنام كه نكنه يه وقت تو روزاي قدر پريد بشم و در حسرتش بمونم.
سرحال بودن قبل از افطار و بيحالي بعدش و فراموش كردن كلي برنامههايي كه بعد از افطار داشتيم.
خريدن هر چيزي كه به رفع گرسنگي كمك ميكنه و بيات شدنشون بعد از افطار.
سختي رفتن به مهموني و راست راست نشدن سر سفره افطاري به اميد برگشت به خونه و افق شدن.
وقتكشي قبل از افطار و آرامش و بيحسي بعدش.
اين چيزاي دلچسبه که هیچ وقت تمومی نداره و هر سال به امید سال بعد دل کندن ازش رو آسون می کنه.
ماه رمضون بود.
اولين افطاري كه با هم كرديم، تنها.
خرما، چاي با فرني و مرباي گلي كه چند وقت پيش با گل سرخهاي حياطمون درستش كرده بودم و كلي ترس و دلشوره از اينكه نكنه يه وقت يكي از همكارامون برگرده و من و «ر» رو تو شركت ببينه.
ثانيه به ثانيههاي اون لحظه رو به خاطر دارم. قبل از اذان ر رفته بود چيزي برا افطار بگيره و بهترين فرصتي بود كه براش دلبري كنم.
فرني رو كه درست كردم با دارچين روشون اسمامون رو نوشتم و برعكس گذاشتمشون رو ميز و بقيه وسايل رو چيدم. نزديك اذان بود كه ر با دو تا پيتزا خودشو رو رسوند. از اينكه با لذت فرني هستي رو ميخورد هم ترس داشتم و هم خوشحال بودم.
ما قبل از اين 3 سالي ميشد كه 2 تا همكار معمولي بوديم و هيچ موجي بينمون رد و بدل نميشد و تصور اينكه اين همكار معمولي حالا كنارم نشسته و در مورد ازدواج حرف ميزنه خالي از واهمه نبود.
حرفهاي اون شبمون به نتيجهاي نرسيد، ولي دستهاي گرهخورده اون شبه كه هميشه به دادمون ميرسه و به ياد لحظهاي كه اولين بار بهم نزديك شديم بهم گره ميخورن و آرامش بار اول رو يادآور ميشن.
«خاله هستي، خاله هستي...
ـ جانم، بگو عزيزم...
اجازه خاله! ميشه يه ديزي بپرسم؟
ـ آره سويل جان، بگو عزيزم ديگه وقت نداريم، كلاس داره تموم ميشه.
خاله چرا از ميمي گاو شير ميياد ولي از ميمي ما نميياد؟!
ـ .... چي بگم آخه!»
گرماي تابستون با بادبزنهاي كاغذي رنگارنگ سويل، فراز و بقيه بچه هاست كه خنك هست و قشنگ.
آخرين روز كلاس نقاشي با بچهها ديدنيه. يه پوشه آبي با كلي نقاشي زنده و شاد كه يكي از ديگري پيشي ميگيره و زيبايش رو به رخ ميكشه.
بچهها قشنگترين نقاشيشون رو به همراه بوس آبدارشون بهم هديه ميكنن و ازم قول ميگيرن كه «خاله هستي حتماً، حتماً سال بعد دوباره بيا و نقاشي بهمون ياد بده. خوب!»
هر سال آخر تابستون يه بغل پر از نقاشي دارم و بيشترشون رو قاب ميكنم و به اميد سال بعد مدام مرورشون ميكنم.
ديدن اينكه محمد حسين 3 ساله الان شده 7 ساله و از سال بعد ديگه سركلاس حاضر نميشه هم شيرينه هم تلخ!
چاي داغ عطردار...
دو تا فنجون دست به كمر...
سخت نيست كافيه با انگشت يه دور كامل رو دهانش بكشي، اونوقت معلوم ميشه كه ر دوباره با قند چايش رو...
قند لعنتی...
روزی هزار بار با شيرين زبونياش، سفيدي خيرهكنندهاش و هيكل صاف و صوفش، با ملچ و ملوچهاي «ر» به رقص درميياد و كلي كار ميده دستمون.
گوشه حياط، لابلاي درخت توت، صدايي آشنا گوش رو نوازش ميده.
خالخالي و خانومطلا.
يادمه هفت يا شايد هشت سال پيش وقتي قرار شد كوچولوي خواهرم از شير جدا بشه، سرش رو با خالخالي گرم كردن و ما به هواي خروس كاكلي «ن» كوچولو، مجبور به نگهداري از مرغ و خروس توي آپارتمان شديم.
2 سال بيشتر طول نكشيد كه خانوم طلا مهمون خالخالي شد و تو خونه بزرگتر، زير درخت توت بزرگ شدن و بزرگتر.
وقتي پاييز بود ديدن خالخالي و خانوم طلا لذت داشت. اون وقتي كه تو حياط خونه نه سبزي بود نه غنچه گل. فقط برگ بود و برگ...
خالخالي و خانوم طلامون بدون منت برا غذاهاي مامان، راه ميرفتن و برگها با تن خستشون كف حياط رو سنگفرش ميكردن و گاهي از ترس باد و بارون زير شكماشون علف سبزي رو نگه ميداشتن و بعد پيشكش خانومي و خالخالي ميكردن.
خالخالي بدون هيچ زمان و مكاني آماده پريدن روي خانوم طلا بود و اونم آماده پذيرش .... زير درخت توت با صداي خانوم طلا. قدقدقدااااااااااا.
هر چي بود قشنگ بود. خالي بود از درك نكردن، از فرصت نكردن، از نه نگفتن، از عيب دونستن، از آماده نبودن، از كاندوم نداشتن و هزار تا از ديگه.
حالا ديگه خانومطلامون تنهاست. خالخالي «ن» كوچولو آخرين پاييزش رو گذروند و رفت...
خانوم طلا شايد كاكلي رو داشته باشه ولي كاكلي عين ما آدمهاست... انگار ميترسه از ديده شدن، از بچهدار شدن، از صداي خانومي.
انگار فقط اومده كه باشه...
شونهاي چوبي با پاهاي شكسته، آينهاي موجدار با چهره گلگون.
يه تكه چوب شاخه شاخه. اولين چيزي كه ميشه بعد از بيداري لمسش كرد.
بالا... پايين... . ناخنهاي ساييده شدش روي پوست سر، تن خستهاش كه با كمك دست حركت ميكنه و كولهباري از مو كه به تنهايي به دوش ميكشه، از هر چيز ديگهاي مهربونتره.
طلايي، قهوهاي، سفيد!
سفيد... !
زيباست.
تار موي سفيد كه خودش رو غريبه ميدونه و از اوناي ديگه رها ميشه.
ولي وقتي بين اوناي ديگه است قشنگ تره، برتري داره و خلوصش ديدني تره!
با نسيم بهاري زلفاشون دستهجمعي به رقص درميومدن و تو نور خورشيد گاه زرد بودن، گاهي سبز.
دارم از تپههاي كوچيك و بزرگ حرف ميزنم. از درختهايي كه پاي تپهها قد راست كردن. درست مثل اينكه حس مادرانه دارن. وقتي باد شروع به وزيدن ميكنه با شاخ و برگاشون به جنگ درميان و مانع از عبورش ميشن.
شكوفهها و ميوههاي ريز و درشتي كه سپر بلا ميشن و بيطاقت از جنگ باد، خودشون رو رها ميكنن.
سنگهايي كه از سر حد فشار، سر زا، آب رو به دنيا مييارن و جاري و ساري با نوازش گلها و گياهها پيش ميرن.
چوپاني كه چوب به كمر ايستاده و به اميد سگ وفادارش بيخبر از گله، خيره به دور دستها شده.
خميرهاي كه زير وردنه پيچ و تاب ميخوردن تا بيسر و صدا به تنور داغ ميچسبيدن و از شدت درد ورم ميكردن و از تنور رها ميشدن.
مرغ و خروسهايي كه هيچ وقت راه خونه رو گم نميكنن و تا شب نشده تو لونههاشون خوابن.
و كلي طبيعت بيمنت كه زنجيروار و متحد بدون دخالت ماشيني دارن به چرخه درمييان.
ر چند روزي داره ميره سفر.
بدون ر دل و دماغ كار كردن ندارم، الانم كار زيادي نداريم، تقريباً تموم كارامون رو انجام داديم و شركت به حالت نيمه تعطيل دراومده.
اين بهترين فرصتي كه برم يه حال و هوايي تازه كنم.
چند ساعت ديگه با خواهرهاي ر ميريم روستا.
ميرم كه فطير بپزم، تخممرغ و شير طبيعي بخورم، سيبزميني كباب كنم و شبهاي سرد روستا رو تو كرسي بگذرونم.
آرامشي كه هيچ كجاي دنيا نميتونم لمس كنم، آب چشمهاي كه بدون هيچ دليلي روان و زلال در حال گذره و سكوتي كه هيچ وسيله نقليهاي قادر به شكستنش نيست.
يه بنده خدايي كه خوب ميشناسمش و بگي نگي باهامون رفت و آمد داره به جرم بدکارگی تا اطلاع ثانوي ممنوعالملاقات شده.
اين بنده خدايي كه از ازش حرف ميزنم «خانم پ» تشريف داره.
چند مدتي بود كه پچ پچش همه جا رو برداشته بود كه «پ» اين كاره است و «پ» اون كارست.
خيلي اتفاقي چند روز پيش تو تاكسي با هم روبرو شديم و من بعد از كلي كلنجار تونستم سر حرف رو باهاش باز كنم، كه اي «پ» عزيز چرا با وجود 2 تا دختر كوچيك و يه شوهر به ظاهر خوب، دنبال دوستپسر و از اين قبيل چيزا ميري!
اولش با خودم فكر كردم الان يكي ميزاره تو گوشم و چند تا چيزم بارم ميكنه ولي برعكس تنها چيزي كه انتظارش نميرفت همين بود.
بهم گفت: اگه بدوني شوهرت داره با چند تا زن همزمان حرف ميزنه و هفتهاي 2 روز ميره تهران و يه زن صيغهاي داره چيكار ميكني؟!
قبل از اين كه بخوام جوابشرو بدوم، گفت: بهونههاي شرعي نيار كه من مسلمونم و اون نامسلمون. همه راهها رو رفتم و نتيجهاي نداده، تنها چيزي كه تونسته خاليم كنه اينكه عين خودش باشم حتي اگه بشم بدكاره!
وقتي خونه رسيدم كه مادربزرگ و مامان و چند نفر ديگه خونه بودنم و براشون از شوهر «پ» گفتم، كسي بهش حق اينكار رو نداد و عين گفتههاي «پ» از دين و اين چيزا يه طومار بزرگ نوشتن و دادن دستم.
ولي خدايي وقتي مردي ميره سراغ اينكارا خيلي زود تبرعه ميشه و در مقابل زني در چنين شرايطي آدم بدكارهاي هست و همصحبت شدن باهاش گناه داره! واقعاً اين عادلانه است!

